آتناآتنا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

❀ღ آتنا دختر طلایی ما ❀ღ

به خانه برمیگردیم

1392/11/8 15:12
نویسنده : مامانی
231 بازدید
اشتراک گذاری

 از اداره تا میدون ونک با دو تا از دوستام پیاده اومدیم، ساعت 17:15 رسیدیم ونک و از هم جدا شدیم.

 امان ازین ترافیک لعنتی، خدا رو شکر که ماشین ندارم وگرنه توفیق همین پیاده روی اجباری رو هم از دست میدادم و باید تو این ترافیک کوفتی روانم رو از دست میدادم.

یه نمه بارون زده و هوا بی نظیر شده ، هنوز هم داره کم کم بارون میاد و میخوره به صورتم. این هوا رو دوس دارم، نفس عمیق میکشم و قدمای بلند و تند برمیدارم که زودتر برسم به ایستگاه تاکسی.

 وااای ......  عجب صفی ، خدای من ، هنوز خیلی به این شلوغی خیابونا تو این ساعت عادت ندارم، واقعاً اذیتم میکنه.

 حالا دیگه تقریباً وسطای صفم ، فقط من نشستم روی نیمکت سرد و نمدار ایستگاه، پاهام جون وایسادن نداره، نمیدونم چرا هیچ کس نمیشینه ...

به روبروم خیره شدم و فکرم اینور و اونور میپّره... آخه واسه چی ساعت کاری رو کردن 4:30 ، فکر مامانای بیچاره رو نکردن ؟ .... اینهمه آدم وقتی برسن خونه هاشون دیگه رمق واسشون نمی مونه که .... هیچ کس لبخند نمیزنه .... هوا داره تاریک میشه و دلشوره من بیشتر و بیشتر، دوس دارم قبل از تاریک شدن هوا خونه باشم.

صدای یه راننده که داد میزنه ( گیشا 1500 تومان ) حواسمو میاره سر جاش ، یه نگاه به سر و ته صف میکنم، ته صف رو پیدا نکردم ، با قدمای بلند و تند رفتم سمت ماشینش....

تا رسیدم خونه دیگه هوا تاریک شده ، حالت تهوع اذیتم می کنه ،( ای بابا این چه وضعیه اصلاً...اشکالی نداره کمتر از 2 ماه دیگه تا آخر سال مونده ، ایشالا واسه سال 1393 یه تصمیم درست واسه کارم میگیرم) .... تو دلم دارم غرغر میکنم.

 با حرفای مامانم یه مروری روی تصمیماتم میکنم و وقتی مهر تائیدش رو میزنه خیالم راحت تر میشه و راه نفسم بازتر.

از لحظه ای که میرسم خونه آتنا انگار که گمشدشو پیدا کرده باشه همش مث یه موش کوچولو دنبالم میاد ، اگر هم جلوی چشمش نباشم همش صدام میکنه .... مامانی خُجایی؟؟؟؟؟

نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده بود مامانی، وقتی میای دم در استقبالم با دیدن روی ماهت، ترافیک و خستگی و راننده کلافه و خسته تاکسی و .... خلاصه همه چی یادم میره ، واقعاً یادم میره ....

خدایا شکرت

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

خاله مرضیه
9 بهمن 92 16:49
خیلی خوب حرفتو درک میکنم مائده جون. منیکه بچه ندارم و مسئولیتهام خیلی کمتره واقعا کم آوردم... چه برسه به تو. نمیدونم به اونهایی که با افزایش ساعت اداری کارمندا این بلا رو سر ما آوردند چی بگم. خوب میدونم چقدر دلت برای بچت ضعف میره و متقابلا اون... کاش لااقل برای مادران امتیازی قائل میشدن... انشالله بهترین تصمیم رو که به صلاح خودتو آتناجونه بگیری. ***ممنونم مرضیه جان ، از احساس همدردی و اینکه همیشه خوب درک میکنی.فقط برای من و بقیه مادرا که شرایط من رو دارن دعا کن.باید همه چیز زندگی تعادل داشته باشه ولی با این ساعت کاری.....***
مامان مریم
28 بهمن 92 14:49
حتما همینطوره عزیزم خیلی سخته..البته ما شهرستانیا حداقل ترافیک نداریم ! ولی دلتنگیه این فرشته ها رو دیگه نمیشه هیچ جوری حلش کرد...ولی هیچی آدمو به اندازه دیدنشون شارژ نمیکنه خستگی از تنت بیرون میره ***من کلاً فکر میکنم زندگی توی شهرستان خیلی راحتتره، در مورد اینکه با دیدنشون همه خستگیت درمیره کاملاً باهات موافقم ولی دیگه اون انرژی که اون لازم داره ما نداریم***