به خانه برمیگردیم
از اداره تا میدون ونک با دو تا از دوستام پیاده اومدیم، ساعت 17:15 رسیدیم ونک و از هم جدا شدیم.
امان ازین ترافیک لعنتی، خدا رو شکر که ماشین ندارم وگرنه توفیق همین پیاده روی اجباری رو هم از دست میدادم و باید تو این ترافیک کوفتی روانم رو از دست میدادم.
یه نمه بارون زده و هوا بی نظیر شده ، هنوز هم داره کم کم بارون میاد و میخوره به صورتم. این هوا رو دوس دارم، نفس عمیق میکشم و قدمای بلند و تند برمیدارم که زودتر برسم به ایستگاه تاکسی.
وااای ...... عجب صفی ، خدای من ، هنوز خیلی به این شلوغی خیابونا تو این ساعت عادت ندارم، واقعاً اذیتم میکنه.
حالا دیگه تقریباً وسطای صفم ، فقط من نشستم روی نیمکت سرد و نمدار ایستگاه، پاهام جون وایسادن نداره، نمیدونم چرا هیچ کس نمیشینه ...
به روبروم خیره شدم و فکرم اینور و اونور میپّره... آخه واسه چی ساعت کاری رو کردن 4:30 ، فکر مامانای بیچاره رو نکردن ؟ .... اینهمه آدم وقتی برسن خونه هاشون دیگه رمق واسشون نمی مونه که .... هیچ کس لبخند نمیزنه .... هوا داره تاریک میشه و دلشوره من بیشتر و بیشتر، دوس دارم قبل از تاریک شدن هوا خونه باشم.
صدای یه راننده که داد میزنه ( گیشا 1500 تومان ) حواسمو میاره سر جاش ، یه نگاه به سر و ته صف میکنم، ته صف رو پیدا نکردم ، با قدمای بلند و تند رفتم سمت ماشینش....
تا رسیدم خونه دیگه هوا تاریک شده
، حالت تهوع اذیتم می کنه ،( ای بابا این چه وضعیه اصلاً...اشکالی نداره کمتر از 2 ماه دیگه تا آخر سال مونده ، ایشالا واسه سال 1393 یه تصمیم درست واسه کارم میگیرم) .... تو دلم دارم غرغر میکنم.
با حرفای مامانم یه مروری روی تصمیماتم میکنم و وقتی مهر تائیدش رو میزنه خیالم راحت تر میشه و راه نفسم بازتر.
از لحظه ای که میرسم خونه آتنا انگار که گمشدشو پیدا کرده باشه همش مث یه موش کوچولو دنبالم میاد ، اگر هم جلوی چشمش نباشم همش صدام میکنه .... مامانی خُجایی؟؟؟؟؟
نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده بود مامانی، وقتی میای دم در استقبالم با دیدن روی ماهت، ترافیک و خستگی و راننده کلافه و خسته تاکسی و .... خلاصه همه چی یادم میره ، واقعاً یادم میره ....
خدایا شکرت


به خانه برمیگردیم
